|
|
|
آخرین اخبار این سرویس
|
|
|
|
محتوی
|
|
خبر
|
|
|
|
تاریخ:1388/12/13
ساعت:03:38:54
کد:15878
|
 |
|
|
چه نیازی به نبی؟
|
|
سرویس آئین و اندیشه : یکی از ویژگی های این گفتار شاید کاربردی بودن آن باشد؛ استاد از شریعت می گوید و توضیح می دهد که شریعت از خدا شروع میشود و تا ولایتفقیه ادامه پیدا میکند. در این سیر است که نبوت و رسالت رسول مکرم اسلام تشریح می شود و در عین حال جایگاه و افق های زندگی انسان امروز رخ می نماید. انسانی که اکنون در پستی و بلندی های دنیا و روزمرگی همه چیز را به دست فراموشی سپرده است؛ نه برای حیات خود دلیلی دارد و نه برای ممات خود. در واقع در این سیر است که جایگاه انسان و جایگاه نبی تشریح می شود.
استاد طاهرزاده از یک نگرانی نسبت به آینده سخن می گوید. و در این میان ریشه اضطراب ها و آرامش ها را مرور می کند. آرامشی چون آرامش امام خمینی(ره) در برابر طوفان های مرحوم طالقانی مثالی بر این همه است. اما شاید این همه مقدمه ای است برای آنکه باب سخن گفتن از "هدف گمشده" باز شود. در ورای همه این سرگردانی ها باید هدفی را جستجو کرد تا حیات را معنا دهد و اینجاست که استاد با یک سیر از واقعیات زندگی شروع می کند و به موضوع شریعت می رسد. مشروح این گفتار در پی می آید: (دانلود فایل جزوه pdf، word)
بسماللهالرحمنالرحیم «لَقَدْ مَنَّ اللّهُ عَلَى الْمُؤمِنِینَ إِذْ بَعَثَ فِیهِمْ رَسُولاً مِّنْ أَنفُسِهِمْ یَتْلُو عَلَیْهِمْ آیَاتِهِ»«وَیُزَکِّیهِمْ وَیُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ وَإِن کَانُواْ مِن قَبْلُ لَفِی ضَلالٍ مُّبِینٍ» یعنی؛ حقیقتاً خداوند بر مؤمنین منّت گذارد که رسولی از جنس خودشان برایشان مبعوث کرد تا آیات الهی را برای آنها بخواند و آنها را از هر گونه آلودگی پاک گرداند و کتاب و حکمت را به آنان بیاموزاند، در حالیکه قبل از آن در گمراهی آشکاری بودند.
تولّد حضرتمحمد(ص) مقصد خلقت، انسان کامل، مقام جذب قرآن، عقل کل، مقام «اَوَّلُ ما خَلَقَ الله» را به همة عاشقان نبوت و طالبان هدایت تبریک عرض میکنم.
راستی؛ آیا برای ما معلوم است که چه وظیفهای در این دنیا داریم؟ آیا ملاک و معیاری وجود دارد برای اینکه روشن شود، این وظیفه را درست انجام میدهیم یا نه؟ شما خودتان میدانید، گاهی کلّ زندگی را گم میکنیم. گفت:
ما در این انبان گندم میکنیم/گندم جمع آمــده گُـم میکنیـم
مینیندیشیم آخر ما به هوش/اینخللدرگندماستازمکرموش
ما گاهی یادمان میرود که به مرور داریم، همة عمرمان را از دست میدهیم. چه کنیم که سرمایة گرانبهای عمر را از دست ندهیم؟ چه کنیم که در ابدیتمان پوچ نباشیم؟ آیا شما قبول دارید که نمیمیرید، و در واقع میبینید که میمیرید؟ آیا متوجّه هستید که حقیقت شما نه مردبودن شماست، و نه زنبودن شما؟ و آیا دقت کردهاید که حقیقت شما بدن شما نمیباشد؟ بله بعضی از بدنها زن هستند، و بعضی دیگر مرد میباشند، ولی همه انسانند. انسان یک حقیقت است. شما در دنیا بدن دنیایی دارید و در برزخ بدن برزخی و در قیامت بدن قیامتی دارید. همانطور که بهعنوان مثال در خواب میبینید میوه میخورید، ولی بدنتان در رختخواب آرمیده است، در خواب می بینید که با دست خودتان میوه را برمیدارید و میخورید، هر چند بدن گوشتی شما در رختخواب است. شما همیشه هستید، حتی اگر بدنتان بپوسد و از بین برود، شما خودتان همیشه هستید. حال چه کنید که در این همیشهبودنتان اذیت نشوید؟ گفت:
نیمعمرت در پریشانی گذشت/ نیمِ دیگر در پشیمانی گذشت
چرا بعضی افراد نیمی از عمرشان در پریشانی میگذرد و نصف دیگر عمرشان هم در پشیمانی میگذرد؟ نصف عمر در پریشانی میباشد که چه کنیم؟ چه کاری انجام ندهیم؟ چگونه مال دنیا را جمع نماییم؟ چگونه خرج کنیم؟ با چهکسی رفیق شویم؟ کجا برویم؟ و هزار چه کنم، چه کنم. همینطور مضطربیم. در مدت 25، 30، 45 سال یک سلسله کارهایی را انجام میدهیم، بعد از آن مینشینیم حساب میکنیم، میبینیم عجب غلطی کردیم! و اینجاست که شروع می کنیم به اظهار پشیمانی، مثلاً میگوییم: اگر این کار را نمیکردیم، بهتر بود و اگر آن کار را میکردیم، خوب بود. چندین سال با تمام انرژی تلاش میکنیم و بعد که نتایج آن را ارزیابی میکنیم، پشیمان میشویم.
زندگی را چگونه شروع کنیم؟ شما به آخر عمر آدمهای عادی نگاه کنید میبینید دائم میگویند اگر فلان کار را انجام داده بودیم بهتر بود!! و به همینترتیب نصف دوم عمر پشیمانند، و بعد از مرگ نیز ادامة نصفة دوم عمر، یعنی پشیمانی را با خود میبرند. پیامبرخدا میفرماید: اکثر مردم در روز قیامت در حسرت میباشند. حال وضع امروز دنیا را نیز بررسی کنید، اروپا، شاه، رضاخان، همه را، بررسی کنید، همه در آخر عمرشان پشیمان بودند و هستند. راستی؛ چرا اینطور است؟! رمز این موضوع کجاست؟! آیا به این علّت نیست که نمیدانیم نیمة اوّل عمر را چه باید بکنیم؟!
شما به خودی خود هر کاری را انجام دهید، نمیدانید آیا صحیح است یا نه. ممکن است کاری از نظر عقل ما صحیح باشد، ولی عقل ما آینده را نمیفهمد، آینده پیش خداست، آیندة دنیا مربوط به خدایی است که دنیا را خلق کرده است، پس آینده پیش خداست و خدا که این دنیا را خلق کرده، آیندة این دنیا را هم خلق کرده است، حال اگر شما با عقل خودتان زندگی کنید، عقل شما در زمان آینده حاضر نیست و اطلاعی از آینده ندارد، نمیداند 20سال دیگر شما چه میشوید و دنیا چه میشود.
ما هر جا بهعنوان آدمهای معمولی پا بگذاریم، برای آینده مشکل داریم و نمیدانیم خودمان و دنیا در آینده چه میشویم. آیا خداوند دنیا را به همین صورت آشوبزده خلق کرده؟ یعنی باید همیشه همینطور باشد، یا مشکلی در کار است که جهان آشوبزده است؟ و اهل جهان در این جهان آشوبزده که خودشان بهوجود آوردهاند، در آخر پشیمانند. آیا پیامبرخدا در زمانی که رحلت فرمودند، از زندگی خویش پشیمان بودند یا خیر؟ آخرین جمله حضرت اباعبدالله در ظهر عاشورا چه بود؟ میبینیم که فرمود: الهی راضیم به رضای تو. چرا امام حسین در آن شرایط، زندگی را برای خود باخته نمیبیند؟! و چرا پیامبر خدا میفرمایند: من به سوی دوستم میروم؟! و چرا امام عزیزمان- بنیانگذار نظام جمهوری اسلامی ایران- فرمود: با قلبی آرام و ضمیری مطمئن از خدمتتان مرخص میشوم؟! و چرا ما همیشه مضطربیم؟ چرا نیمعمرمان در پریشانی و نیمدیگر در پشیمانی میباشد؟
چرا امامخمینی«رحمةاللهعلیه» در بالای منبر روز 14خرداد میفرماید:تا بیرون از زندان هستم، حرفم را میزنم؟! و چرا وقتی امام«رحمةاللهعلیه» به زندان میروند آرام میباشند؟! چرا وقتی امام«رحمةاللهعلیه» از پاریس میآیند و آن خبرنگار از امام میپرسد: در چه حالی هستید؟ میفرماید: در هیچحال! و اگر به زندان هم میرفت، این سؤال را از او میپرسیدند، همین پاسخ را میدادند. چرا وقتی بعد از جریان کاپیتولاسیون(سال 1343) مأموران شاه برای تبعیدکردن امام«رحمةاللهعلیه» به ترکیه در نیمهشب به خانة امام ریختند و او را بردند - آنطور که خودشان برای آقا مصطفی- گفته بودند: آنهایی که مرا میبردند، همینطور از ترس میلرزیدند و من به آنها دلداری میدادم. وقتی امام را در هواپیما سوار نمودند و هواپیما بهسوی ترکیه حرکت کرد، خدمة هواپیما به امام پیشنهاد میکنند اگر مایل باشند اطلاعاتی از کیفیت کار هواپیما در اختیار امام بگذارند، امام بلند میشوند، خیلی راحت و شاد -گویا اصلاً تبعیدی در کار نیست- سؤالات خود را از خلبان میپرسند درست مثل اینکه آقا آمدهاند دورة خلبانی ببینند. چرا امام«رحمةاللهعلیه» اینطورند؟ رمزش کجاست؟
خداوند سهچیز برای ما آفریده است: «دین»، «فطرت» و «جهانهستی». در این دنیا اگر خواستی جانت آرام بگیرد، باید شریعت را عمل کنی چون شریعت موجب هماهنگی انسان با جان خود یعنی فطرت و موجب هماهنگی با جهان هستی است. اگر انسان بر اساس شریعت زندگی نکند نیمعمرش در پریشانی و نیمدیگر در پشیمانی می رود. شما از کجا میدانید اینجا که الآن نشستهاید، حق است؟ شاید الآن در بازار استکان و نعلبکی را با نصف قیمت میدهند؟ از کجا میدانید که موقع مغرب باید نماز خواند؟ از کجا میدانید که باید راست بگویید؟ چرا باید ازدواج کنید؟ چرا زنا نمیکنید؟ ما عقلمان نمیرسد چه فرقی بین ظاهر زنا با ازدواج است؟! فرق ظاهرش این است که این صیغه دارد و آن ندارد، ولی عمق آن را عقل ما نمیفهمد. آیا یک عقل کل یعنی خالق عالم، یک قانون کل - برای اینکه در این دنیا و در آن دنیا صحیح عمل کنیم- برای ما آورده است یا خیر؟ اگر این برنامه را عمل کنیم چه میشود؟ و اگر عمل نکنیم چه میشود؟
چند روز پیش از خیابانی عبور میکردم، یک خانمی را دیدم که با اضطراب میخواست دخترش را از این طرف خیابان به آن طرف ببرد. هم خانم و هم دختر دارای حجاب خوبی نبودند. در حقیقت هر مادری خوشبختی فرزند خود را میخواهد و این مادر هم خوشبختی فرزندش را میخواست نه بدبختیاش را. فرزندش را به آن طرف خیابان میبرد که سوار اتوبوس شود و مثلاً به کلاس زبانانگلیسی برود و فردا در کنکور قبول شود و مدرک بگیرد تا وقتی که شوهر کرد، شوهرش به او زور نگوید و در بین آدمشوهرهایش بزرگ باشد، خوار نباشد و بتواند در جامعه آبرویی داشته باشد. به نظر شما او با عقل خودش این برنامهریزیها را میکند یا با عقل دین؟ البته ظاهرش نشان میداد که با عقل خودش زندگی میکند، و پیش خود میگوید: اگر کمی موهایم را از روسریام بیرون بگذارم، مهمترم. و اگر چادر را کنار بگذارم و متجدّد شوم، آبرومندترم؛ ولی برعکس؛ عقلِ دین میگوید: ای پیامبر! به همسران و دخترانت و زنان مؤمنین بگو بر خود پوشش قرار دهند، ولی عقلِ عادی ما و نه عقل دینی ما، به اصطلاح عقلِ جزئی میگوید: پولدار باش، دروغ بگو، دغلکاری کن تا مهم شوی. عقل دین میگوید: اگر دروغ بگویی، ذلیل میشوی، عقلِ متوجّه به دنیای ما میگوید: اگر دروغ بگویی، بازارت گرم میشود. گفت:
عقلِ جزیی، عقل را بدنام کرد/ کام دنیا، مرد را ناکام کرد
تمام آنهایی که به قصد خوبشدنِ زندگیشان به دروغگفتن متوسّل میشوند، مطمئن باشند اگر وضعشان خوب شود، بیآبرو میشوند، یعنی دروغ گفتند که با خوبشدن وضعشان، آبرومند شوند، ولی درست نتیجه عکس میگیرند. آیا آدم میخواهد وضعش خوب شود که باآبرو باشد یا میخواهد بدبخت و بیآبرو باشد؟ پولدار شود و بیآبرو؟ یا پولدار شود و باآبرو؟ ولی سرانجام چیزی را که میخواهد بهدست نمیآورد. آیا شما آدم دروغگوی آبرومند دیدهاید؟ این خانم با عقل خودش زندگی میکند و تلاش میکند تا فرزندش با رفتن به کلاس زبان و با ظاهر غیراسلامی خوشبخت شود، چند حالت دارد: یا فرزندش در کنکور قبول میشود و یا نمیشود و یا اینکه این دخترِ بدحجاب با متلک چند جوان سر از جایی در میآورد که حتی نمیتواند دیپلم بگیرد، یا اینکه به جوانها توجّهی نمیکند و در کنکور قبول میشود و مدرکش را میگیرد. آیا این دختر که دین ندارد و به جهت مدرکش غرور دارد، با شوهرش دعوایش نمیشود؟ آمارها نشان میدهد اکثر طلاقها به جوانهای تحصیلکردة غیرمتدین تعلّق دارد. چرا 75% از ازدواجهای اروپاییان و 92% از ازدواجهای ژاپنِ متجدّد به طلاق میانجامد؟ چون با عقل خودشان زندگی میکنند، و دنیا و مدرک برایشان هدف است.
عقل جزیی برای ساختن آجر و سیمان و خانه و مسائل جزیی است، عقل جزیی مخصوص کارهای جزیی میباشد. عقلی که ابدیّت را درست بفهمد عقل جزیی نیست، عقل الهی است که ظهورش همان شریعت است. امروز که روز تولّد پیامبر است باید به شریعت فکر کرد. در این روز میخواهیم ببینیم جای دین در حیات انسان کجاست، چرا و چگونه باید دینداری کرد؟ آن خانم دلسوز فرزندش است، ولی عقلش برای سعادت فرزندش کافی نیست. شیطان سر آدم کلاه میگذارد. شیطان میگوید: چون قصد تو خوب است، کار تو درست است؛ در صورتی که این طور نیست. اگر طبق شریعت عمل نکنی، حتماً نیمعمرت در پریشانی و نیمدیگر در پشیمانی میرود. چرا نیم عمر یک آدمِ غیرمتدیّن در پریشانی میباشد؟ چون نمیداند راه حق کدام است و روش باطل کدام است. آن خانمی که دختر بدحجاب خود را به آکادمی زبان میبرد، از این کارش مطمئن است یا مضطرب؟ او اضطراب دارد، چون نمیداند کارش حق است یا باطل. شما امشب نماز مغرب و عشاء را با عقل خود خواندید یا با عقل شریعت؟ مسلّم چون شریعت گفت: نماز بخوان! خواندید.
عقل شریعت، عقل خداست و طریقهای است معصوم و بیخطا. پیامبر معصوم است و معصوم هیچ خطایی نمیکند، پس هر چه بگوید حتماً درست است. من و شما هر چه بگوییم معلوم نیست درست باشد یا درست نباشد، همین که به عقل خودتان رفتار کنید حتماً پریشانی دارید، فقط گاهی اوقات نمیدانیم که پشیمانیم.
مـاهیـان نـدیـده غیــر از آب/ پرسپرسان زهم که آب کجاست
گرفتار گذشته، نگران آینده آری؛ گاهی اوقات نمیدانیم که پریشانیم و یا آنقدر به پریشانی عادت کردهایم که پریشانی را پریشانی نمیدانیم و این یک مصیبت است. شما حتماً دقّت کردهاید که زندگی بعضی از افراد همینطور است که میخواهند با پُزدادن، قدرت خود را به نمایش بگذارند. بعضی اوقات میگوییم که این فرش را بخریم که مردم نگویند ما بدبختیم، یعنی میخواهیم این فرش را توی سر آن فرد بزنیم. گاهی اینقدر در زندگیمان گرفتار همدیگر هستیم که مزة ارتباط با خدا را نمیچشیم، گاهی میگویی: ای خدا! من آمدهام با تو ارتباط برقرار کنم، برای زندگی، به اندازهای حساب باز کردهام که بتوانم با تو ارتباط برقرار کنم و بقیة ابعاد زندگی که میخواهد من را از تو غافل کند، نمیخواهم. ولی شیطان برعکس، ما را مشغول گذشته و نگران از آینده میکند تا حالِ ارتباط با خدا را از ما بگیرد، مثلاً در نماز مشغول گذشته یا آینده میشویم، میگوییم چرا این زمین را قبلاً نخریدیم که اکنون گران شده است! یا میگوییم: چه زمینی را بخریم که بعداً گران شود؟ و یکدفعه میبینیم که حالمان از دست رفت. امروز نگران فرداییم و فردا نگران پسفرداییم، پس کی نگران نیستیم؟ گفت:
عمـر من شـد فدیة فـردای مـن/ وای از این فردای ناپیدای من
هین مگو فردا! که فرداها گذشت/ تا از این هم نگذرد، ایامکشت
مولوی در این شعر تذکّر خوبی میدهد، که عمر من فدای فردا شد، کدام فردا؟ فردای ناپیدا! چرا؟ چون همواره میگویم: فردا چه کنم، فردا هم که آمد، باز میگویم: فردا چه کنم و عملاً همواره توجّه و نظرم به سوی چیزی است که هرگز به آن نمیرسم. میگوید: حواست کجاست؟! تمام آن فرداهایی که به دنبالش بودی، گذشت، ولی تو هنوز به دنبال فردایی و همة فرصتهای عمرت را در توجّه به فردا و فردا تمام کردی و از رشد شخصیتی که در قیامت نیاز داشتی محروم گشتی و ایّام کشت و به ثمر نشاندن مزرعة عمر به سرآمد و تو هنوز به دنبال فردایی.
چرا نگران فرداییم؟ چون فکر میکنیم فردا از آنِ خودمان است، در حالیکه فردا از آنِ خداست. ما بندگی خدا را میکنیم و از خدا میخواهیم که خدایا! تو خودت فردا را درست کن. صاحب و حاکم فردا خداست، همانطور که صاحب و حاکم دیروز هم خدا بود. آیا تلاشهایی که شما کردید به نتیجه رسید، یا هر چه خدا خواست انجام شد؟ بنده تلاش کردم دانشگاه قبول شوم، بعد هم رشته زمینشناسی قبول شدم و امید داشتم که به کمک رشتهای که در دانشگاه خواندهام زندگیام را بگذرانم و رزقم را به دست آورم، ولی حالا من از رشته زمینشناسی نان نمیخورم، بلکه معلم دینی میباشم، خدا لطف کرد و به قلبم انداخت که وارد مطالعات مذهبی شدم و اصلاً مسیر زندگیام غیر از آن چیزی شد که خودم برنامه ریخته بودم. چرا؟ چون دنیا دست خداست، خدا خودش میگوید: من رزق شما را تأمین میکنم. در آیه 6سوره هود میگوید: «ما مِنْ دابَّةٍ فِی الْاَرْضِ اِلاّ عَلَیاللهِ رِزْقُها» یعنی؛ هیچ جنبندهای روی زمین نیست مگر اینکه رزقش با خداست. اما قیامتش دست خودش است، بنابراین شما باید قیامت خویش را آباد کنید، ولی میبینید که تمام نگرانیهایمان را برای دنیا میگذاریم و میگوییم: فردا و پسفردا چه کار کنیم؟ مثال دیگری میزنم؛ شاید شما در افراد فامیل خود آدم صاف و ساده داشته باشید و آدم زرنگ ولی بدجنس نیز داشته باشید، میبینید آنکه بدجنس و زرنگ است و می خواهد پولدار شود، همیشه درگیر مشکلاتش است، یا چکهایش برگشت میخورد، یا از ترس اینکه چک او برگشت نخورد، شب خوابش نمیبرد، با اینکه خانه سهطبقه دارد، باز به زمین و زمان ناسزا میگوید، یا در عین زرنگی، فقیر و ناراضی است و یا ساختمان سهطبقه دارد و بدنش میلرزد، یا ندارد و نگران نداشتنش است. ولی در مورد آن آدم صاف و ساده بهعنوان مثال اگر تنها دوچرخهاش را که از مال دنیا دارد دزد ببرد، اینقدر ساده است که میایستد ببیند دوچرخهاش را میآورند؟ یعنی حتی منتظر است دزد دوچرخه را بیاورد. میبینید او با اینهمه سادگی هیچوقت هم در کارش نمانده است. امیرالمؤمنین علی میگوید: کلاه سر این افراد ساده میرود، ولی رزقشان را کسی نمیتواند بدزدد، زندگیشان هم میگذرد ، حال آن مرد زرنگِ بدجنسِ بیدین را ببینید، میخواهد سر خدا هم کلاه بگذارد، مثل شخصی که میخواهد سر دکتر کلاه بگذارد، دکتر میپرسد: دلت درد میکند. او به دروغ میگوید: نه سرم درد میکند. و هر چه دکتر میپرسد، او هم عکسش را جواب میدهد و بعد هم میگوید: سر دکتر کلاه گذاشتم و در حقیقت سر خودش کلاه گذاشته است. اساساً این نکته را بدانید که عقل ما اگر با خدا ارتباط نداشته باشد، ضدّ ما میشود و زرنگیهای خارج از بندگی و دیانت، همه ضدّ ما خواهد شد.
حیله کرد انسان و حیلهاش دام بود/آنچه جان پنداشت، خونآشام بود
در ببست و دشمـن انـدر خانه بـود/ حیـلة فـرعـون از این افسانـه بود
آری؛ حیلهاش دام خودش شد و لذا آنچه که فکر میکند جان است و حیاتبخش، خونآشام از کار درمیآید. این خانم میخواهد خیلی کمک به فرزندش بکند، اما با عقل خودش، ولی نتیجهاش چه میشود؟ محرومشدن از آنچه میخواست بهدست بیاورد.
ریشة اضطرابها و ریشة آرامشها شما یکنمونه از انسانهای بیدین بیاورید که آخر عمرش پشیمان نبوده، و یا یکنمونه انسان متدیّنِ واقعی بیاورید که آخر عمرش مضطرب بوده است. میبینید که نمیتوانید بیابید. چرا؟ چون انسان متدیّن بر اساس عصمت زندگی کردهاست، شریعت یعنی قوانین بدون نقص- چون از طرف خدا آمده است- شما اگر به قوانین بدون نقص عمل کنید، مضطرب نیستید، چراکه نقصی ندارد که شما را از هدفتان باز کند. خدا گفته است و چون حرف خدا بینقص است، پس بدون هیچاضطرابی به آن عمل میکنید.
به مرحوم آیتاللهطالقانی«رحمةاللهعلیه» خبر دادند که قرار است به ایران حمله کنند. ایشان حسابی جا خوردند و آمدند خدمت امامخمینی«رحمةاللهعلیه» و خبر دادند که: روسیه قرار است از طرف شمال حمله کند و بَبْرککارمل رئیسجمهور افغانستان نیز بناست سر بهسر ما بگذارد، و ترکیه نیز آمده و در مرز ایران، سنگر ساخته و ریلهای راهآهن ما را خراب کرده و بنا بود از آنجا سربهسر ما بگذارند، و صدام هم مرزهای جنوبی و غربی را ناامن کرده! وقتی این اخبار را به امام دادند، امام«رحمةاللهعلیه» گفته بودند: به ما چه، هر چه خدا خواست ما تسلیم خدا هستیم؟!! خدا گفته بود: ما این کارها را انجام دهیم، ما هم انجام دادیم، بقیة آن به ما چه؟!! و اینجا بود که آیتاللهطالقانی«رحمةاللهعلیه» ارادتشان به امام«رحمةاللهعلیه» شدیدتر شد و وقتی به نماز جمعه آمدند، فرمودند: هر وقت اضطراب مرا فرا می گیرد، خدمت این مجسمة توکّل و تقوا - یعنی امام«رحمةاللهعلیه»- میروم و قوّت میگیرم.
امامخمینی«رحمةاللهعلیه» در پیام برائتشان به حُجّاج فرمودند: در راه این انقلاب نهایتش ما را میکشند. یعنی حالا اگر ما را نکشند، آیا ما نمیمیریم؟ الآن شما خوب فکر کنید ببینید شهدا وضعشان بهتر است یا من و شما؟ ما نمیدانیم چه کاری بکنیم و با سختی یک کار را انجام میدهیم، شهدا زرنگ بودند، خوب گوی سعادت را بردند و این توفیق بزرگی است که نصیب آنها شد، چرا؟ چون با عقل خدا یعنی شریعت زندگی کردند و نهایت کارشان عالی شد. چرا نیمعمر ما در پریشانی میباشد و امام«رحمةاللهعلیه» اینقدر با آرامش جواب مرحوم طالقانی را میدهند؟ زیرا که مشی و روش ما مشی و روش خودمان است، چرا مؤمن اصلاً مضطرب نیست؟ زیراکه هر چه خدا گفته، انجام داده است. خدا میرزا رضای کرمانی را رحمت کند. هنگامی که او ناصرالدینشاه را به دستور سیّد جمالالدین اسدآبادی کشته بود و لذا او را زندانی کرده بودند، به او گفته بودند: تو حالا اینجا توی زندان نشستهای و سیّد جمالالدین در اسلامبول به ریشهای تو میخندد. او در جواب گفته بود: اگر سّید جمالالدین به ریشهای من بخندد، حتماً ریشهای من خندهدار است!! آنها میخواستند میرزا را پریشان کنند، میرزایی که به سیّد جمالالدین اسدآبادی ارادت داشت و میدانست او حرف خدا را میزند. و لذا در آخر عمر در زندان اصلاً مضطرب نیست.
بعضیها به ما میگویند: آقا! طرف انقلاب را گرفتی، آبرویت رفت. میگوییم: قربان آن بیآبرویی که به جهت دفاع از انقلاب باشد، از همة آبروها، آبرومندتر است. وقتی با دین زندگی کنی، چه بیآبرویی میتواند باشد؟ دین یعنی صحیح زندگیکردن، دین یعنی حکم خدا از طرف قلب معصومِ پیامبر به من و شما رسیدن. چون پیامبر معصوم است حکم خدا را درست میگیرد و درست به ما میرساند، پس نتیجه میگیریم؛ دین یعنی عصمت. هرجا دیدی مضطرب هستی بدان که دیندارانه عمل نکردهای، یعنی صحیح عمل نکردهای و جا دارد که مضطرب باشی. شما باید تلاش کنید دیندارانه عمل کنید. شفاعت یعنیچه؟ یعنی اگر قصدت عمل به دین بود و تلاش هم نمودی، ولی در جایی لغزشی داشتی، به کمک عشق و محبت به امام معصوم، از لغزش نجات پیدا میکنی و دست شما را همان عشق میگیرد. شفاعت هم در این دنیا داریم و هم در آن دنیا. شما باید قصدتان این باشد که با محبت و عشق به امام معصوم، خود را با دین تطبیق دهید. هر جا سست شدید، همان توجّه محبّتآمیز به امام معصوم کمکتان میکند و نتیجه آن عملِ دینی اطمینان میباشد و آن وقت حس میکنید نیمآخر عمرتان را پشیمان نیستید، چون هر چه حق بوده است را به کمک امام معصوم که مجسمة صحیح عملکردن است، عمل کردهاید.
شما در این دنیا برای ساختن سنگ و آجر و ساختمان نیامدهاید، برای گرفتن مدرک و پُزدادن نیامدهاید، من نمیگویم خانه نداشته باشید، خانه داشته باشید اما آنطور خانه و مدرک داشته باشید که از خدا و شریعت غافل نشوید. بعضی اوقات برای داشتن چیزی از چیزهای دنیا توی سرمان میزنیم، ولی برای بنده خدابودن تلاشی نمیکنیم. داشتنی که به قیمت از دستدادن خدا باشد، بد داشتنی است. ما در دعاها میگوییم: خدایا! هر چه میخواهی بگیر، ولی خودت را از ما نگیر. به قول یکی از اساتید میفرمودند: «الهی! همه میگویند: بده، من میگویم: بگیر!»
چرا؟! چون آدم در داشتن بیشتر سختی میکشد. یادتان نرود من و شما را غافل نکنند و آهستهآهسته به ما تلقین شود که اعتقاد نداشتن به خدا چیز مهمّی نیست، ولی دنیا را نداشتن چیز مهمّی است که این فکر بسیار خطرناک است.
نقش و تأثیر تلقین آثار تلقین آنقدر عجیب است که گاهی انسانها غیرواقعیترین چیزها را به عنوان واقعیت میپذیرند و برعکس، از واقعیترین چیزها غافل می شوند. میگویند:
بچّههای مکتب میخواستند معلّمشان را بیمار کنند و به اصطلاح چند نفر از دانشآموزان میخواستند سربهسر ملاّ و معلم خود بگذارند. یک روز حدود دهنفر از آنها نقشهای کشیدند و دیرتر سرکلاس آمدند. ملاّ در محلّ خود نشسته بود، نفر اوّل وارد شد و سلام کرد و اجازه گرفت که برود بنشیند. ملاّ اجازه داد و گفت: برو بنشین. آن شخص یک نگاهی به ملاّ کرد و گفت: آقا! چرا رنگتان پریده؟
خیر باشد رنگ تو بر جای نیست/ این اثر یا از هوا یا از تبی است
ملاّ گفت: برو بنشین، من سرحالم
گفت اُستا: نیـست رنجـی مرمرا /تـو برو بنشین، مگو یـاوه هلا
دومی که آمد، گفت: آقا! چرا اینطور هستید؟ سومی آمد و گفت: آقا چرا رنگ شما اینطوری شده؟ ملاّ گفت: فکر نکنم طوری شده باشد. چهارمی آمد و همان حرف را زد.
همچنین تا وَهـم او قوّت گرفت/ ماند اندر حالِ خود، پس درشگفت
ملاّ شک کرد و همینطور دانشآموز بعدی آمد و گفت: استاد بفرمایید بروید خانهتان استراحت کنید، شما نمیتوانید درس بدهید، و بعدی گفت: آقا! چرا اینقدر عرق کردهاید؟ چرا رنگتان پریده است؟ بگذارید زیر بغلتان را بگیرم، شما خود به تنهایی با این حال نمیتوانید راه بروید... و بالأخره ملاّ واقعاً باور کرد که بیمار است.
گشتاستادسختسستاز وهم و بیم/ بـر جهیـد و میکشانیـد او گلیـم
بعضی از روزها وقتی از خواب بلند میشویم حالت دلگرفتگی خاصّی داریم، حال اگر کسی بتواند این موضوع را بهصورت واقعی در ذهن ما جای دهد که هنوز خستهاید و لازم است کمی دیگر بخوابید، ترجیح میدهیم کمی دیگر بخوابیم. بچّهها با تلقین ملاّ را بیمار کردند و ملاّ قبل از اینکه بیندیشد و متوجّه بشود حالتش معمولی است و قضیه بیماری او نقشة بچّهها است، احساس میکرد بند از بدنش میگسلد و عرق میکند. گاهی ممکن است من و شما هم بهوسیلة تصوّرات و توهّمات، خودمان را بیمار احساس کنیم و واقعاً بیمار میشویم. در اینجاست که نقل میکنند: خود بیماری آدم را نمیکشد، بلکه فکر اینکه بیمار هستم آدم را میکشد!! حال بشنوید از ملاّ که مریض شد، استخوانهایش درد گرفت، مغزش میسوزد و عرق میکند.
جامه خواب افکند و اُستا اوفتاد/ آهآه و ناله از وی میبزاد
رختخواب ملاّ را پهن کردند و او هم همینطور احساس درد می کرد و ناله سر داده بود. بچّهها هم منتظر چنین موقعیتی بودند که از دست درس و استاد راحت شوند، در کوچهها پراکنده و مشغول بازی شدند. وقتی مادر بچّهها متوجّه میشوند که ملاّ مریض شده است و پس از چند روز به راز مریضشدن ملاّ - و بهاصطلاح؛ کلاهی را که بچّهها سر ملاّ گذاشتهاند- آگاه شدند؛ سراغ ملاّ آمدند و جریان را بازگو کردند. ملاّ گفت: نه؛ بچّهها دروغ نمیگویند. مادران گفتند: سر شما کلاه گذاشتهاند، ملاّ گفت: نه؛ بهوضوح مشخص است که من مریضم، چون مشغول درس و بحث بودم از این بیماری که در درون من بود غافل بودم.
من بُدم غافل به شغلِ قال و قیل/ بود در باطن چنین رنجی ثقیل
من و شما هم از ملاّ بالاتر نیستیم، به این طرف و آن طرف میرویم با آدمهای معمولی مینشینیم، میگویند: مواظب باش بدبخت نشوی! فقط پول!! مقام!!! و همینطور این چیزها را برای ما مهم میکنند. ما هم مثل ملاّ بیمار شدهایم، پذیرفتهایم خوشبختی ما به پول و مقام است. بیدار شوید و خود را از این تلقینات نجات دهید! خداوند فرمود:«اِنَّ اَکْرَمَکُمْ عِنْدَاللهِ اَتْقیکُمُ»؛ یعنی ارزش شما در نزد خدا به تقوای شماست و نه به این حرفهای وَهمی که مردم می گویند. متأسفانه وقتی دانشآموزی وارد خانه میشود، مادرش در ابتدا میپرسد: چه نمرهای آوردهای؟ نمیگوید: آیا نماز خواندهای؟ وقتی مادر هر روز به فرزندِ محصّلش میگوید: چه نمرهای آوردهای؟ مواظب باش بدبخت نشوی! بیچاره نشوی! بچّه کمکم باور میکند که خدا و دین مشکلحلکن نیست، نمره مشکلگشا است. بعضی از مواقع برنامههایی در رابطه با این که دنیا را اصل کنند میگذارند که خیلی خطرناک میباشد و خداوند جوانان ما را نجات دهد از دست افرادی که دائماً ارزشهای مادّی و دنیایی را به رخ جوانان میکشند. این نمرة بیست، بیستآوردن، چیست که مردم را تحریک میکنند؟!! خداوند فرمود: «اِنَّ اَکْرَمَکُمْ عِنْدَاللهِ اَتْقیکُمُ»؛ میگوید: هرکس تقوا پیشه کند موفّقتر است، باتقوا باش، نمره بیست هم بیاور. خود من به بچّههایم میگویم نمره بیست میخواهید بیاورید، میخواهید نیاورید، اگر درس نخواندید ممکن است به مشکل بیفتید آن هم از نظر دنیایی، ولی اگر آدم بدی شدید من دوستتان ندارم، ولی اگر درس نخواندید ممکن است زندگی دنیاییتان سخت بگذرد، ولی اگر مؤمن نشوید زندگی آخرتیتان که ابدیت شما را تشکیل میدهد به سختی میافتد.
اگر من و شما دائم به فرزندانمان بگوییم: بیست بیاور تا زندگی و رزق بهدست آوری- در صورتیکه رزق؛ به عهدة خداست- عملاً او را از هیچچیز ترساندهایم، چرا که خداوند فرمود: «ما مِنْ دابَّةٍ فِیالْاَرْضِ اِلاّ عَلَیاللهِ رِزْقُها»؛ هر جنبدهای که در زمین میباشد، رزقش با خداست. حالا ما و شما با این ترساندن کودکانمان از رزق چه چیزی را رها کردهایم؟ سخن خدا را! شریعت به شما میگوید: بندگی را بگیرید، اگر خوب بندگی کردید، رزقتان به خوبی از طرف خدا تأمین میباشد. اگر فلان بقّال برای رضای خدا بقّالی کند، هم رزقش میرسد و هم دینش حفظ میشود، ولی اگر برای شکمش بقّالی کند، نه رزقش مرتّب است و نه دین او، چون با بیدینی رزقش را هم مختل میکند. آیا مدّت بعد از دوران جنگ هشتساله که حرص دنیا ما را گرفت، راحتتر زندگی میکنیم یا در آن دوران معنوی جنگ هشتساله؟ خودتان قبول دارید که در آن دوران راحتتر زندگی میکردیم. پس این قاعده را نباید فراموش کرد که هرچه از شریعت بیشتر فاصله بگیریم، نیمزندگیمان در پریشانی و نیمدیگر در پشیمانی خواهد بود.
هدف گمشده خداوند ما را برای این خلق کرده که با آمادهکردن خود در این دنیا، به ابدیت بپیوندیم و در آن عالم زندگی حقیقی خود را ادامه دهیم، ولی از بس در دنیا فرو رفتهایم، یادمان میرود که کار و هدفمان چیست. یعنی اصلاً فراموش کردهایم برای چه هدفی در این دنیا آمدهایم. میگویند:
دو نفر به طرف ایستگاه قطار رفتند، وقتی به ایستگاه رسیدند، فهمیدند قطار نیمساعت پیش حرکت کرده است، برای قطار بعدی که نیمساعت دیگر میآمد بلیط تهیه کردند و تصمیم گرفتند در این فاصله در کافة کنار ایستگاه مشغول استراحت شوند، آنها با هم گرم صحبت شدند، وقتی سراغ قطار رفتند، متوجّه شدند که قطارشان نیمساعت پیش رفته است، مجدداً برای نیمساعت دیگر بلیط گرفتند و باز در کافه مشغول صحبت شدند و وقتی به خود آمدند که قطار 10 دقیقه پیش از اینکه سر ایستگاه بیایند، حرکت کرده است. گفتند: حالا چه کار کنیم؟ تصمیم گرفتند برای 50 دقیقة دیگر که قطار میآید بلیط دیگری تهیه کنند. در این فاصله دوباره به مکان قبلی رفتند و اینبار مواظب بودند قطار رد نشود. یکدفعه به خود آمدند و دیدند قطار در حال عبور است، یکنفر از آنها به سرعت دوید و دست خود را به قطار گرفت و سوار شد و رفت، و نفر دیگر ساک و چمدانبه دست وسط ایستگاه ایستاده و همینطور میخندد. وقتی از علّت خندهاش پرسیدند، جواب داد: آن شخص که سوار شد و رفت، آمده بود مرا بدرقه کند و من مسافر بودم، حالا او رفته و من اینجا هستم!!
ای انسانها! شما آمدهاید در این دنیا که بندگی کنید و بروید، ولی شما همهچیز را گرفته و بندگی را رها کردهاید. ما گاهی فراموش میکنیم برای چه به این دنیا آمدهایم. پروردگار میگوید: «ما خَلَقْتُ الْجِنِّ وَ الْاِنْسَ اِلاّ لِیَعْبُدُونَ»؛ شما را در این دنیا آوردهام تا بنده باشید و هر کاری که ضدّ بندگی است، ضدّ شماست. هر جا میرویم در فکر دنیاییم. آقا، مرغ گران شده است!! وقتی هدف زندگی را فراموش کردیم، کمخوردن برایمان میشود: ضرر، و گرسنگی میشـود: بلا؛ برعکـس پیامبـران که گرسنـگی را نعمت میشناختند - خدایا! گرسنگیهایی که به پیامبرت عطا کردی را به ما هم عطا بفرما تا زلال شویم- یکی از عرفا میگوید: تو لیاقت گرسنگی نداری، خداوند گرسنگی را به حبیب خودش پیامبر داد ، آیا خداوند پیامبرش را دوست نمیداشت که این همه سختی به او داد؟ ما بهطور کامل فایدة دنیا را فراموش کردهایم. برادرِ عزیز! ما هم آمدهایم در این دنیا که مانند انبیاء برویم، حالا ما ایستادهایم و آنها رفتند. آمدهایم تا در این دنیا بندگی کنیم، نمیگویم: اجناس گران نشده است، میگویم: مرتّب نگویید اجناس گران شده است و اصل مسئله به دنیا آمدنتان فراموشتان شود.
آثار انتقام خدا آیا شما فکر میکنید خداوند شمشیر انتقامش را بر ملّتی که اسراف میکند نمیکشد؟ آیا فکر میکنید با این روند مصرف، آینده خوبی در انتظار ملّت است؟ آب را اسراف میکنیم؟ گوشت را اسراف میکنیم و... چه چیزی را اسراف نمیکنیم؟ آیا شما امّت آن پیامبری نیستید که بالای منبر پیراهنش را تکان میداد تا بخشکد؟! چراکه پیامبر پیراهن دیگری نداشت، ولی آیا ما پیراهنمان وقتی پاره و مندرس شود عوض میکنیم؟ یا اینکه مقلّد آمریکاییم و آمریکا گفته است بدون آنکه پاره شود و به صِرف اینکه چند بار پوشیدهایم باید عوض کنیم؟! ما خانههایمان را چون نمیتوانیم در آن زندگی کنیم تغییر دهیم و عوض میکنیم؟ یا اینکه چون مُدلش عوض شده است، عوض میکنیم؟ مگر متوجّه نیستیم که میفرمایند: «وَاللهُ عزیزٌ ذُوانْتِقام» ؛ این آیه به ما چه میخواهد بگوید؟ همان خدایی که «ذُوانْتِقام» است، «اَرْحَمُالرّاحِمین» نیز میباشد، یعنی کسی که به بندگی خدا تن ندهد و به دین خدا پشتپا زند، خداوند از او انتقام میکشد.
شما تا دشمنتان را نشناسید، دوستتان را هم نمیشناسید. تا کفر را نشناسید، ایمان را نمیشناسید. شما اگر میخواهید ثمرة ایمان را بچشید و ارزش نبوّت را بیابید، باید آفات کفر کافران را در زندگیشان ببینید. یکروز آرام نمیباشند. بهعنوان مثال؛ اگر شما به روانکاوی مردم اروپا بپردازید، درمییابید که روانکاوی اروپایی یعنی اضطراب!! «اریک فروم» روانشناس معروف میگوید: 85% از بیماریهای مردم آمریکا بیماری روانی است، البته آمار چندسال قبل این است - وای به آمار جدید- وضع دنیا خیلی بد است. مردم چوب بیدینیشان را میخورند. چرا ما اینقدر بیدینی میکنیم. ملّت ما دارای شریعت والایی است، اما بدان عمل نمیکند و ارزش آن را نمیشناسد.
بالاترین ارزش و مهمترین شخص شخصی نزد امام جعفر صادق آمد و عرض نمود: یابن رسولالله! نافلههای زیادی از من ترک شده است، ولی به تمام واجبات کاملاً عمل کردهام. امام فرمودند: نافلههایت را قضا کن! آن شخص گفت: یابنرسولالله! اینقدر زیاد است که حساب آن در دستم نیست. امام فرمودند: تخمین بزن و قضا کن! یعنی امام زمان شما میگوید: آدمها نه تنها باید واجباتشان را انجام دهند، بلکه باید با انجام نافلهها داغِ بندگی را بر خود بزنند. گاهی اوقات نمازمان را بسیار سریع می خوانیم، در حالیکه هیچکاری نداریم و پس از آن به کناری مینشینیم. این به جهت آن است که مقصد بودنمان در این دنیا را گم کردهایم و چیزهایی که مقصد اصلی ما نیست برای ما مهم شده است. پیامبر خدا میفرمایند: « اَفْضَلُ النّاسِ مَنْ عَشَقَ الْعِبادَةَ فَعانَقَها وَ اَحَبَّها بِقَلْبِهِ وَ باشَرَها بِجَسَدِهِ وَ تَفَرَّغَ لَها فَهُوَ لا یُبالی عَلی ما اَصْبَحَ مِنَ الدُّنْیا عَلی عُسْرٍ اَمْ عَلی یُسْرٍ»؛ یعنی برترین مردم آن کسی است که عاشق عبادت است و آن را در بغل میگیرد و با تمام قلب آن را دوست دارد و با بدن خود همراه آن است و خود را برای عبادت از بقیّه کارها فارغ میکند، چنین کسی اصلاً نگران نیست که امروزش به سختی بگذرد یا به آسانی. ملاحظه میکنید که در نظام ارزشی که رسول خدا برای بشریت آوردهاند، بالاترین ارزش و مهمترین فرد آن کسی است که به عبادت خدا عشق بورزد و محور زندگی خود را جهت عبادات خدا تعیین کند، ولی ممکن است جامعه با ارزشگذاریهای مندرآوری چیزهایی را برای ما ارزش کند که هرگز در نهایت زندگی به کار ما نیاید و ما را در تنهایی طاقتفرسایی رها کند.
اگر دین را حقیقتاً انتخاب کنیم و به آن علاقمند شویم و خوب به آن عمل کنیم، اصلاً نوع انتخاب و ارزشگذاریهایمان در زندگی عوض می شود. اگر خواهرم به خانة جدید رفت، برای او هدیهای میبرم که به ابعاد روحانی او کمک کرده باشم! شیطان حاضر است هر کاری را به غیر از بندگی خدا برای شما زیبا جلوه دهد و شما را به انجام آن دعوت کند. آنها که در روز جمعه به نمازجمعه نرفتند، چه کار مهمتری انجام دادند؟ هیچِهیچ. چقدر شیطان تلاش کرد به شما وانمود کند چه کارهایی را انجام بده و به نمازجمعه نرو. مثلاً به یک عدّهای گفت: مسیر دور است، در صورتی که اگر بگویند: یک باغ گیلاس در فاصله بسیار دورتر از مکان نماز جمعه وجود دارد و میخواهیم برویم یک شکم گیلاس بخوریم، حتی اگر دهبرابر راه فعلی باشد، میرویم. آقایان! قصّه چیز دیگری است. قصّه این است که شیطان نمیگذارد ما توفیق دینداری داشته باشیم، باید با این بیتوفیقی مبارزه کنیم و هیچراهی هم جز این نداریم که بدانیم در راه دینداری مبارزه با نفس و شیطان نیاز است. اگر میخواهید از اضطرابی که این جهان را فراگرفته آزاد شوید باید دینداری کنید. مراحل دینداری عبارتاست از: اوّل خدا را یافتن و خدا را شناختن، و بعد عشق به خدا، نه عشق به چیز دیگر.
اوّل قدم آن است که او را یابی/ دوم قدم آن است که با او باشی
نه اینکه فقط خدا را قبول داشته باشید، بلکه این دل را به خدا دهید و تا آخر با او باشید، این کار برای جان انسانها آسان است، ولی همّت میخواهد. گفت:
گر تو خواهی حُرّی و آزادگی/ بندگی کن، بندگی کن، بندگی
از بس دل به خدا دادن آسان است باورمان نمیآید و آنقدر خیر و برکت دارد که فکر نمیکنیم در عمل دینی این همه برکت و رحمت هست. ما در روایات داریم اگر در نماز جماعتی که تعداد آنها بیش از 10 نفر بود شرکت نمودید ملائکه هم نمیتوانند ثواب آن را حساب کنند. ملائکه مجرّدند و بینهایت، در اختیار آنهاست، ولی با اینهمه نمیتوانند ثواب آن را حساب کنند، آیا متوجّه میشوید چقدر ثواب دارد با اینکه کار سختی نیست. بگذارید پرده که عقب رفت آن وقت میفهمیم چه خبر است. خداوند باید توفیق نماز جماعت را به ما بدهد، شما باید مشکلتان را با دین حل کنید، اما نه دین نیمبند، دین جدّی و دینداری جانانه. جدّی باید دینداری کرد تا پریشانیها تمام شود و نتیجه بگیریم که شریعت چه نعمت بزرگی است. بندگی کنید، یعنی اینکه قبلة جانتان خدا باشد نه فرزند و نه همسر و خانه و پول. گاهی اوقات حرفهای بچّهگانهای به گوش میرسد، مثل اینکه: ما دنیا را برای فرزندانمان میخواهیم. پس بفرمایید شما خدای فرزندانتان هستید و شما هستید که سرنوشت فرزندانتان را تعیین میکنید! به من بگویید: کدام یک از شما هستید که پدرتان توانست مشکلات اصلی شما را حل کند؟ زندگی ما و فرزندانمان و نوههایمان دست خداست، هرگز نباید اینها جای عشق به خدا را بگیرد، شریعت راه عشق به خدا است، این دین نعمت خداست، چیز کوچکی نیست. این نعمتی است برای نجات شما. حال خود شریعت گفته است: عشق به شریعت یعنی عشق به پیغمبر و اهلبیت او، و در قرآن داریم: «قُلْ لا اَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ اَجْراً اِلاّ الْمَوَدَّةَ فِیالْقُرْبی»؛ یعنی ای پیامبر! به مردم مؤمن بگو من از اجر رسالتم چیزی نمیخواهم مگر اینکه به نزدیکان من مودّت و دوستی کنید، و این دوستی قسمتی از شریعت است، شریعت تحفة خداست. بعد از عشق به شریعت باید همة دین را قبول کرد. به گفته حضرت رضا تا تمام زندگی شما دینی نشود، مزة دینداری را نمیچشید. چه ضرری دارد شما نافلههایتان را بخوانید، نماز جماعت بروید، غیبت نکنید و تفقّه در دین و دینفهمی کنید، به سوی روحانیتی که دین را میفهمد و میخواهند بفهمانند بروید. خود دین به ما گفته بعد از ائمه به راویان حدیث مراجعه کنید. چقدر آمریکا تلاش کرد روحانیت را از ما بگیرد، پس معلوم میشود در بین روحانیت خبری است که آمریکا از آن فرهنگ و محتوایی که روحانیت حامل آن هستند، نگران است.
اگر با دیگرانش بود میلی/ چرا ظرف مرا بشکست لیلی
اگر فرهنگ موجود روحانیت چیز مهمّی نیست، پس چرا دشمنان ملّت تلاش میکنند جوانان ما از روحانیت فاصله بگیرند؟ مسلّم بدانید نظر به روحانیت، نظر به شریعت است. ما در روایات داریم که امام حسین میفرمایند:«مَجارِی الْاُمُور بِیَدِ الْعُلَماءِ بِاللهِ الْاُمَناءُ عَلی حَلالِهِ وَ حَرامِهِ» یعنی؛ بعد از امام معصوم باید مجاری امور به دست علماء الهی باشد که حلال و حرام شریعت را میشناسد، پس ولایتفقیه ادامة شریعت است و حضور شریعت در زندگی یعنی عمل به دستوراتی که پریشانی و پشیمانی نمیآورد.
ابتدا و انتهای شریعت اگر از من بپرسند: شریعت از کجا شروع میشود؟ میگویم: از خدا شروع میشود و تا ولایتفقیه ادامه پیدا میکند، حاکم اسلامی مظهر شریعت است. آیا میشود دینداری کرد و نسبت به ولیّ مسلمین ارادت نداشت؟ ما نباید ولایتفقیه را به صورت سیاسیِ صرف در محافل بحث کنیم و از ابعاد روحانی و معنوی آن صرفنظر کنیم. ابوسفیان با دین به صورت سیاسیِ صرف برخورد کرد. او گفت: محمّد از طرف بنیهاشم دین آورد، تا با بنیامیه مقابله کند، اصلاً نمیفهمید وَحی و شریعت یعنی چه. این نوع نگاه سیاسی به دین، دینداری نیست، دین یک حقیقت است از عالم غیب، باید با آن عشقِ جانانه ورزید و روح را به آن آشنا کرد و ولایتفقیه هم یک مسئلة شرعی است، نه یک مسئله سیاسی، آری دین ما عین سیاست است، نه اینکه کمی دینی برخورد کنیم و کمی سیاسی برخورد کنیم، بلکه یعنی در یک دینداری کامل، سیاست هم نهفته است. این اعتقاد قرآنی است که بگویی: «مرگ بر آمریکا!»؛ یعنی «مرگ بر آمریکا» جزء دین ماست. امروز روز تولّد پیامبر خدا است، مکتب پیامبر با وجود اهلبیت ادامه دارد. فرهنگ اهلبیت ادامة نبوّت است. علمای دین ادامة شریعت هستند. ولایتفقیه ادامة نبوّت است، اگر شما با ولایتفقیه نتوانید مسائل فکریتان را حل کنید، هنوز عشق به شریعت در قلب شما بهطور همهجانبه وجود ندارد و مزة دینداری را نخواهد چشید و مسلّم نیمعمرتان در پریشانی رود و نیمدیگر در پشیمانی؛ چراکه غیر از ولایتفقیه، یعنی پذیرش ولایتکفر. نمونهای برای شما عرض میکنم؛ آیا شما دقّت کردهاید کسانی که مسئلة ولایتفقیه برایشان حل نشده است، روح عبودیتشان ضعیف است و یا عبودیتشان همهجانبه نیست؟! یعنی بدون توجّه به ولایتفقیه دینداری شما ضعیف میشود.
شریعت، یک تحفة الهی است، اگر شما بخواهید در این دنیا و بعد از پیری پریشانی و پشیمانی نداشته باشید، باید به شریعت که عبارت است از نبوّت و امامت و فقاهت دل ببندید، باید به اهلبیت عصمت و طهارت رجوع کنید تا حیات زمینی هماهنگ نظام هستی و بر مبنای فطرت انسانی تحقّق یابد و نهایت زندگی و انتخابهای ما در زندگی بر ضدّ ما نباشد و بر ما نشورد. إنشاءالله در بحث «فلسفة تقلید» این بحث را کامل خواهیم کرد.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
|
|
|
|
 ...
|
|
|
|
|
يادداشت های این سرویس
|
|
|
گزارش های این سرویس
|
|
|
مصاحبه های این سرویس
|
|
|
مقالات این سرویس
|
|
|
|
|
| كليه حقوق اين سايت متعلق به سایت خبری تحلیلی فرهنگ انقلاب اسلامی مي باشد. |
|
|