بایست این نکته به خوبی برای نسل امروز و نسلهای آینده تبیین شود که چرا حضرت امام(ره) چند صباحی قبل از پذیرش قطعنامه صلح را با خیانتبه رسولالله ( صلی الله علیه و آله) برابر میدانستند اما چند روز بعد خود زیرپای قطعنامه را امضا کردند؟ آیا غیر از این بود که عامل اصلی این پذیرش، ضعف ما در مقدورات انسانی جنگ بود؟ به تعبیر بهتر زمانی جنگ میتوانست ادامه پیدا کند که تمام نیروی انسانی و لااقل اکثریت آنها با اندیشهی «پیروزی خون بر شمشیر» کماکان همراه باشند اما زمانی که احساس شد درصد قابل توجهی از مسؤولین و بدنهی انسانی جنگ تداوم نبرد را در گرو داشتن شمشیر و سلاح کارآمد میدانند آنگاه چگونه میتوان به عنوان رهبر جنگ به ایشان حکم کرد که باید در این راه خون داد تا پیروز شد؟ !
به دیگر بیان مهمترین اصل در مقدورات انسانی، «انگیزه» است. قطعا اگر کماکان انگیزهی غلبهی خون بر شمشیر در تمامی روابط و عرصههای جنگ حاکم بود ایشان با همین قلت عده و عده، جنگ را به پیش میبردند و از پذیرش قطعنامه سرباز میزدند; همان اتفاقی که در طول هشتسال دفاع مقدس رخ داد. اما زمانی که تحلیلهای علمی بر مسند منطق جنگ جایگاه ویژهای یافت و شعار سلاح در مقابل سلاح و ضرورت انجام یک جنگ تمام عیار کلاسیک در مقابل دشمن سرداده شد حتما وضعیت مقدورات انسانی جنگ نسبتبه فرماندهی و مدیریت آن تغییر کرد و نگرش جدیدی نسبتبه امکانات انسانی به وجود آمد که همین، متغیر اصلی در پذیرش ناخواستهی پایان جنگ بود چه این که معظمله به همین نکتهی مهم در آخرین پیامهای خود اشاره فرموده و تاکید کردند که ما باید خون بدهیم تا بتوانیم در دنیا پیروز شویم. ایشان پذیرفته بودندکه تغییر در وضعیتبینالملل تنها با پذیرش ریسک خطر و ایثار جانانه محقق خواهد شد و تنها از این طریق است که هم چون انبیا الهی ( علیه السلام) میتوان وجدان عمومی را تحریک کرد و آن را به سمتحاکمیت ارزشهای الهی تغییر داد. اما زمانی که بسیاری از مسؤولین جنگ به این تحلیل برسند که باید وزن مقدور طبیعی جنگ افزایش یابد و از جایگاه بالاتری نسبتبه مقدور انسانی برخوردار شود و هم چون دشمن باید به جنگ کلاسیک روی آورد آنگاه طبیعی خواهد بود که در نوع نگرش رهبری جنگ نسبتبه مقدورات انسانی آن تغییر حاصل شود.
بنابراین به اعتقاد ما پذیرش قطعنامه تنها به یک متغیر اصلی بازگشت داشت و آن بنبست ایجاد شده در مقدورات انسانی جنگ بود. این بنبستبه نوبهی خود دارای دو ضلع بود: 1- عدم همراهی متناسب متدینین و معتقدین به نظام انقلاب اسلامی نسبتبه تحلیل معنوی حضرت امام (قدسسره) در خصوص جنگ که آن را یک پدیدهی مثبت و به عنوان بستر پرورش روحی و تهذیب نفس معنا میکردند. 2- حاکم شدن تحلیلهای نظام کارشناسی در ذهن مدیران جنگ و پذیرش مقدور طبیعی بعنوان متغیر اصلی تداوم جنگ. با این وصف استراتژی غلبهی خون بر شمشیر و تحمل خطرپذیری برای ارتقا وجدان عمومی ملتها در گردو غبار تحلیلهای کارشناسانه مبتنی بر مبانی مادی علمی گم شد. این دو نوع تحلیل باعثشد که در نهایت، رهبری جنگ حکم به پذیرش قطعنامه و ختم جنگ دهند لذا عمدهی ضعف را میتوان در کارآمدی دو ماشین محاسبهی «اعتقادی» و «علمی» دانست که همراهان خوبی برای رهبری جنگ نبودند و در میانهی راه ایشان را با پیروانی اندک تنها گذاشتند.
منبع:سایت حوزه-بسترهای پذیرش قطعنامه 598