|
پنجشنبه 26 فروردین 1386 صیحه ی چند گلوله حوالی ساعت 9 شب اهالی منطقه ی شهرک غرب تهران را از خواب غفلت بیدار کرد؛ جوانی که نه پهلوان بود و نه اهل زور و بازو و فقط بسیجی بود و دیگر هیچ. با گوشت و پوست و استخوان خویش در مقابل منکرات ایستاد .
به نام خدا
فضیلت زنده نگهداشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.
«مقام معظم رهبری»
پنجشنبه 26 فروردین 1386 صیحه ی چند گلوله حوالی ساعت 9 شب اهالی منطقه ی شهرک غرب تهران را از خواب غفلت بیدار کرد؛ جوانی که نه پهلوان بود و نه اهل زور و بازو و فقط بسیجی بود و دیگر هیچ. با گوشت و پوست و استخوان خویش در مقابل منکرات ایستاد .
آری غلامرضا زوبونی جوان برومند بسیجی مسجد قدس شهرک غرب تهران با آمادگی کامل پس از اداء نماز جماعت و نوشیدن جام کمیل با خون خویش خیابان را رنگین کرد.
یکسال از آن واقعه گذشته است، حالا یکسال است که دیگر صدای غلامرضا را نمی شنویم، دلمان برای شوخی هایش تنگ شده، کاش بودی و مثل همیشه متقع؟ خداحافظی با آن لبخند زیبایت ما را بدرقه می کردی ...
یک هفته قبل از سالگرد شهید زوبونی جنب و جوش رفقای این شهید که حالا یکسال است که دلتنگ بهترین رفیقشان هستند شروع شده است . هرکس ایده و نظری می داد، نشریه، ویژه نامه، دعوت از بزرگان، دعوت از هیأتی که غلامرضا در مراسم های آنها شرکت می کرد، آوردن تابلوهای هیأت برای نمایش در ورودی مسجد قدس و ... .
هر کس دوست داشت کاری کند، جلسه ای هم با متدینین محل و پدر بزرگوار و خوش روی غلامرضا برگزار شد.
پنجشنبه 26 فروردین جمعیت انبوهی که از همه جای تهران به عشق این بسیجی عاشق آمده بودند در شبستان مسجد قدس منتظر شنیدن سخنان شیرین حاج آقا پناهیان بودند که حالا بعد از یکسال باز هم برای سخنرانی مجلس بزرگداشت غلامرضا به مسجد قدس آمده بود .
سال پیش حاج آقا پناهیان جمله ای بیاد ماندنی گفت که هنوز آن را به یاد دارم : اگر کسی به مجلس عروسی یکی از دوستانش برود و دلش بشکند و از خدا بخواهد بخت او را هم باز کند خداوند دعایش را مستجاب می کند، حالا شما ها که رفقای غلامرضا هستید و برای شرکت در بزم و سرور بزرگداشت شهادتش آمده اید اگر حسرت خوردید و دلتان شکست از خدا بخواهید شهادت را ... . می خواستم بدانم چه نکته ای در انتظار شنیدن من است، موضوع سخنرانی امسال تفریح بود و با ادبیات ویژه ای که مخصوص آقای پناهیان است بیان می شد، ما آمده ایم تفریح کنیم، چرا کار برای ما تفریح نیست؟ پس کی می شود که ما هم با زندگی تفریح کنیم، شهدا با زندگی تفریح کردند و مرگ را هم مثل دنیا جدی نگرفتند و به بازی گرفتند و رفتند، و ما با نگاه به آن ها باید تفریح کردن را یاد بگیریم و روح خود را در آفرینش به پرواز در آوریم و ... البته به جای اینکه مثل فیلم صدا و سیما برویم داخل قبر و بعد آدم بشویم ، به شهدا که حقایق عالم هستی اند بگرویم و خود را درست کنیم ...
جمعیت انبوهی که 90 درصد آن ها جوان بودند علی رغم مشکلات سیستم صوت سخنان را خوب گوش می کردند، هیئتی ها، بسیجی ها، رفقای دانشگاهی و بسیج دانشجویی دانشگاه .
کسانی که او راحتی ندیده بودند همه آمده بودند، حضور نوجوانان دانش آموز هم در مراسم قابل توجه بود که نشان از عشق به شهید و شهادت در نسل امروز دارد که علی رغم مسائل ضد فرهنگی موجود هنوز همشهید و شهادت گوهر درخشنده ی آرزوهای بچه های ماست ، خدا را شکر.
دعای کمیل هم توسط برادر سفرنژاد که صدایش الحق سنگ آبکن و زیباست و هر شب جمعه در مسجد قدس شنیده می شود و غلامرضا هم خیلی دوستش داشت قرائت شد و پس از مداحی و شام شرکت کنندگان با بدرقه ی پدر شهید مسجد قدس را ترک کردند و باز هم این جمله سید مرتضی آوینی در ذهنم نقش بست :
پندار ما این است که مانده ایم و شهدا رفته اند، حال آنکه زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده اند.
|